تبليغاتX
بچه های شگفت انگیزه موسیقیه پاپ

بچه های شگفت انگیزه موسیقیه پاپ

 

امشب با خدا وعده ی دیدار دارم
قرار است به دنبالم بیآید
به او گفتم که زنگ در را نزند
من گرمایش را حس میکنم
و با حس کردن گرمایش در را می گشایم
به او گفتم که کسی باور نمی کند
قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید
قرار است دستانم را در دستانش بگیرد
قرار است با هم قدم زنیم
قرار است با هم پرواز کنیم
قرار است به جنگل برویم
قرار است بالاترین سیب سرخ را برایم بچیند
قرار است به کوه برویم
قرار است به بلند ترین قله مرا ببرد
قرار است به ساحل برویم
قرار است روی شن ها با هم بدویم
قرار است به کویر برویم
قرار است در گرما آبی خنک به دستانم دهد
به من قول داده
که اگر خسته شدم قدم هایش را آرام کند
به من قول داده
که اگر حرف زدم به حرف هایم گوش کند
به من قول داده
که اگر چشمانم خواب آلود شد در آغوشش بخوابم
به من قول داده
که وقت خواب برایم لالایی بخواند
من امشب با خدا قرار دارم
نکند دیر کند
امشب با خدا قرار دارم
بهترین لباسم را پوشیده ام
با خدا قرار دارم
زیبا ترین شعرم برایش سروده ام
قرار دارم





این نوشته کفر نیست . این نوشته احساسی است که احساس حسش شاید کمی دشوار باشد . فقط آنچه را دل تنگم خواسته است بدون هیچ قیدی نوشته ام . تقدیم به خدای نازنینم که نزدیک تر از هر نزدیکی ست که در ذهنم بگنجد ، ولی افسوس که ما این را نمی دانیم و یا اگر می دانیم خودمان را به نادانی می زنیم .

 

 

 

نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 0:49 | لینک ثابت |

 

 

بچه: مامان، من چه جوري به دنيا اومدم؟ مادر: بابات خر شد اومد خواستگاري من، من هم خر شدم باهاش ازدواج كردم، بعد خرتوخر شد و تو به دنيا اومدي


  گفت مردي به همسرش روزي... من بميرم چگونه خواهي زيست؟ گفت: از چند و چون آن بگذر.. تو بميري براي من کافيست


  از عشق تو به کوچه پس کوچه ها زدم اصلا عشق رو ولش کن من گم شدم


  براي انسانهاي بزرگ بن بستي وجود ندارد زيرا آنها بر اين باورند که يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت.


  سلام عزيزم؛شنيدم پنج شنبه آينده جشن نامزديته تبريک ميگم ؛ واقعا خوشحال شدم . . . . . . . . . . . . . . . . ستاد مبارزه با افسردگي دختران دم بخت


 يه روز 40 تا كله رو با 40 تا پاچه ميندازن تو ديگ و از تركه ميپرسن از كجابدونيم كدوم پاچه مال كدوم كله ست ؟ميگه :زير پاهارو قلقلك ميديم هر كله كه خنديد ميفهميم مال اون كله ست


 از دختره ميپرسن شوهر چند حرف داره؟ ميگه اگه پيدا بشه حرف نداره


  نه طوطي باش که گفته ي ديگران را تکرار کني و نه بلبل باش که گفته ي خود را هدر دهي


 اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه نباشد صداي آب هيچ قشنگ نيست


دردهايت را به کسي بگو که تا به حال نشنيده باشي درد کسي را به تو بگويد


 

اي سرو بلند قامت دوست وه وه که سمند تو چه نيکوست در پاي رکاب تو بميرد هر قاطر و خر که بر لب جوست از شدت رشک پيش گازت هر کس بکند ز کله اش پوست در سرعت و گاز چون غزال است در ناز و خرام همچنان قوست اي يار?تو خوب وخوشگلي ليک خوش تر زتو اين سمند خوش روست


 منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم


  موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه


  به ترکه مي گن: چرا مي ري دستشويي در رو نمي بندي؟ مي گه: نه بابا مي خواي من درو ببندم که تو بياي از سوراخ کليد نگام کني؟


 چوپانه با گوسفنداش لج مي كنه براي انقام مي برتشون روي چمن مصنوعي


  از ترکه مي پرسن خواهرت دختر زائيده يا پسر؟ ميگه به من اطلاع ندادن, هنوز نميدونم دايي شدم يا خاله


 يه ضرب المثل چيني ميگه: اگه از دوران مجردي لذت نميبري ازدواج کن!! اون وقت حتما" از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبري


اگه عاشق شدي و مي خواي به عشقت برسي به توصيه ي زير توجه كن .................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................. . . . . . . . . . اي شيطون ، مچتو گرفتم حالا تعريف كن طرف كيه ؟

 


ترکه با قطار ميرفته مسافرت توي قطار با يک خانم غريبه همسفر ميشه. شب ترکه تحت پايين ميخوابه، خانمه هم تحت بالايي. وسطهاي شب خانمه ميگه سردمه، كاش شما ميرفتي از مأمور قطار برام پتو ميگرفتي. تركه ميگه خانم جان ميخواي فکر کنيم امشب ما زن و شوهر هستيم تا هر دوتا مون گرم شيم؟ خانمه هم مثل اينکه از اين حرف بدش نمياد ميگه: باشه من حاضرم. تركه ميگه: پس پاشو برو يک پتو براي خودت بگير، براي منم يه چايي بيار


خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند. خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه! كاش..!!

 

 

 

نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 0:36 | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 10:49 | لینک ثابت |

سلام بچه ها ۲۷ دی ماه تولدمه ..........!!!!

 

مبارک باشه دیگه

نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

داستان: دختر ِ باتوم‌خور

نويسنده: حافظ خیاوی
 
  

ميعادگاهگفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچه‌هاست. تعارفی که با آن‌ها نداشتم. وقتی شماره‌ی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همین‌جوری که در خوابگاه می‌چرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد.

لباس پوشیدم. موهایم را مرتب کردم، به موهایم روغن زدم. دستی به سر و روی کفشم کشیدم و، رفتم پائین. به کسی هم چیزی نگفتم که کجا می‌روم، با کی می‌روم. خیلی هم به سرعت لباس پوشیدم. نمی‌خواستم کسی بپرسد که کجا می‌روم. به ارسلان هم که خوابیده بود، چیزی نگفتم. بیدارش نکردم تا همه چیز را برایش بگویم، یا حتا ازش اجازه بگیرم؛ گفتم بگذار بخوابد، گفتم بگذار یک بار هم که شده ما هم نامردی کنیم.

رفتم پایین. مرا که دید از پله‌ها می‌آیم پائین، بلند شد. جلوش ایستادم. گفتم برویم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «چرا ایستاده‌اید؟ مگر نگفتید که بروم و صدایش کنم؟» لبخند زد. آمدیم بیرون. گفت: «آدم شوخی هستید؟» گفتم حالا کجایش را دیده‌اید. گفتم: «کدام وری برویم، برویم بالا، یا برویم پائین؟» با دستم بالا و پائین خیابان را نشان دادم. گفت که برویم بالا، خلوت‌تر است. راه افتادیم.

همان مانتویش را پوشیده بود، سفید. روسری سبزی هم سرش بود. روسری‌اش کوچک بود، اندازه‌ی یک دستمال. موهای گردنش پیدا بود، نرم و طلائی. خیلی دلم می‌خواست کسی مرا با او ببیند. هیچ بدم نمی‌آمد که یک آشنایی مرا با او ببیند، ببیند که من با کی راه می‌روم. تا به حال با دختری به خوشگلی او راه نرفته بودم. پسرها و مردهایی که از کنارمان می‌گذشتند، نگاهش می‌کردند، بعضی از پیرمردها هم نگاه می‌کردند. از صورتش شروع می‌کردند به دیدزدن تا پاهایش. بعضی‌ها هم فقط پاهایش را نگاه می‌کردند؛ سفیدی پاچه‌هایش را که از شلوار کوتاهش بیرون مانده بود. خیلی کیف می‌کردم. همه به او نگاه می‌کردند و من کیف می‌کردم. همه او را نگاه می‌کردند، تماشا می کردند، به من حسودی می‌کردند و من کیف می‌کردم.

خیلی حرف نمی‌زدیم. مانده بودیم که چه‌طوری شروع کنیم. اگر حرفی هم می‌زدیم، خیلی کش نمی‌دادیم، نمی‌توانستیم کش بدهیم، هم او، هم من. هر چیزی که از هم‌دیگر می‌پرسیدیم، خیلی کوتاه جواب می‌دادیم.
گفت: «تو، آن شب چرا نیامده بودی پائین؟»
گفتم: «در خوابگاه را بسته بودند، نمی‌شد بیایم پائین.»
گفت: «خوب از همان اول می‌آمدی پائین، می‌ماندی و نمی‌رفتی بالا.»

گفتم من خواب بودم، آن شب خسته بودم، زود رفتم، گرفتم خوابیدم؛ سر و صدایی آمد، می‌شنیدم که ماشین‌ها دارند بوق می‌زنند، خیلی هم بوق می‌زنند، گفتم حتما عروس می‌برند، نه یکی دو تا، که چند تا عروس می‌برند. گفتم حتما شب تولدی، عیدی، چیزی‌ست که همه عروسی راه انداخته‌اند این شب. خسته بودم، خوابیدم. خوابم نمی‌برد، سر و صدا نمی‌گذاشت، ولی بلند هم نمی‌شدم. مهدی آمد و بیدارم کرد. گفت، بلند شو، چرا خوابیدی، پتو را کشید کنار، گفت بیا کنار پنجره، ببین چه خبر است، دارند انقلاب می‌کنند، مردم دوباره ریخته‌اند خیابان، ولی این دفعه نه پیاده، سوار ماشین‌هاشان شده‌اند، شعار هم نمی‌دهند، بوق می‌زنند.

هر چند قدمی که می‌رفتیم بازویم به بازویش می‌خورد، بازویش نرم بود. تنش بو می‌داد، بوی خوبی می‌داد. عطر خوبی زده بود، بوی درخت می‌داد، بوی صحرا، بوی علف. صورتش را خوب نمی‌دیدم، فقط نصف صورتش را خوب می‌توانستم ببینم. گفتم جایی بنشینیم. اگر می‌نشستیم، خوب می‌دیدم‌اش. گفت: «کجا؟» گفتم، همین نزدیکی‌ها، یک پارک هست، پارک کوچکی‌ست، برویم آن‌جا. گفت: «باشد». به اولین نیمکت که رسیدیم، گفت همین جا خوب است. گفتم: «نه»، گفتم نزدیک خیابان است، سر و صدا زیاد است، برویم جای دیگری بنشینیم. می‌خواستم رو به روی هم بنشینیم، تا همه‌ی صورتش را خوب ببینم؛ ابروهای نازکش را (که وسط‌شان را برداشته بود)، چشم‌های عسلی‌اش را (که وقتی نور می‌افتاد، سبز می‌شد) و چال روی گونه‌هایش را (وقتی که می‌خندید).

زیاد می‌خندید. خوش‌خنده بود. با دهان باز می‌خندید. مثل بعضی‌ها الکی ادای خندیدن در نمی‌آورد یا کلاس نمی‌گذاشت و جلوی خنده‌اش را نمی‌گرفت. دهانش را باز می‌کرد و دندان‌های سفید سفیدش برق می‌زد. چند نفری که آن دور و اطراف بودند، به صدای خنده‌اش بر می‌گشتند و ما را نگاه می‌کردند. وقتی دیدم که چه خوب می‌خندد، چند جوک دیگر هم گفتم. باز خندید. جوک‌ها همه جدید بودند و هیچ‌کدام‌شان را نشنیده بود، دوتایش را هم خودم ساخته بودم. کارمان همین بود؛ شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندیم و جوک می‌ساختیم. چرت و پرت می‌گفتیم و از هر چیزی حرف می‌زدیم. بیش‌تر هم درباره‌ی دخترها حرف می‌زدیم. مهدی هم خوب جوک می‌ساخت، جوک‌های مهدی بیش‌ترشان بومی بود، درباره‌ی شهرشان بود. تازه خیلی از جوک‌هایی را که بلد بودم، یا خودم ساخته بودم، نگفتم؛ نمی‌شد بگویم، رویم نمی‌شد.

دو آرنجش را گذاشته بود روی خانه‌های شطرنجی روی میز و چانه‌اش را گذاشته بود روی دست‌هایش. گفتیم و خندیدیم، بیش‌تر هم من می‌گفتم و او می‌خندید. خنده‌ها که تمام شد، شروع کرد به حرف زدن. دست‌هایش را از زیر چانه‌اش برداشته بود و تکان می‌داد. دست‌هایش که بالا می‌رفت، آستین مانتویش می‌آمد پائین، ساعد قشنگ و خوش‌تراش‌اش دیده می‌شد. کرک‌های نرم و طلائی ساعدش دیده می‌شد. جدی که حرف می‌زد، اخم می‌کرد. تند تند حرف می‌زد، بد و بیراه می‌گفت. انگشت‌های باریکش را نشانه می‌گرفت و می‌گفت: «آزادی». سرخ می‌شد ـ بیش‌تر، لپ‌هایش سرخ می‌شد ـ می‌گفت: «استبداد». موهای سیاهی را که روی چشمش می‌ریخت می‌زد کنار، یا می‌برد زیر روسری و از دموکراسی حرف می‌زد.

چشم‌های عسلی ـ سبزش را می‌دوخت به چشم‌های من، بازی می‌داد، می‌برد بالا، به سوی شاخه‌های بیدی که تا سر ما پائین آمده بود، یا می‌انداخت روی خانه‌های شطرنج، روی کیف سفیدش و از قانون و حق انسان حرف می‌زد. از من پرسید: «تو اصلا آن شب فهمیدی که چرا مرا زدند؟» تو هم نگفت، گفت شما. نمی‌خواستم چیزی از من بپرسد، دوست داشتم حرف بزند؛ حرف که می‌زد داغ می‌شد، گونه‌هایش قرمز می‌شد، قشنگ می‌شد.

گفتم: «من نشنیدم که شما چی به آن‌ها گفتی، من فقط صدای داد و بیداد شنیدم، با یک خانم از عرض خیابان رد می‌شدی.»
گفت: «مامانم بود.»
گفتم: «از خیابان که رد می‌شدی، چیزی گفتی، آن‌ها سرتان داد زدند، آن‌ها سه نفر بودند، هر سه چاق بودند، کت و کلفت بودند؛ یکی گفت: «برو گم شو، آشغال!» تو برگشتی، چیزی گفتی و لگدی پراندی، خورد به یکی از آن سه نفر، نفهمیدم به کدام یکی، شاید هم به هیچ‌کدام نخورد.»
گفت: «خورد.»
گفتم: «تاریک بود، من از آن بالا خوب نمی‌دیدم. بعد یکی از آن‌ها با باتوم زد به پشت‌ات، شالاپ صدایش پیچید، ما همه شنیدیم. من دلم سوخت، عصبانی شدم، کاری هم نمی‌توانستم بکنم، خیلی سخت است جلوی چشم یک مرد زنی را کتک بزنند، کم‌تر کسی تحمل می‌کند.»

نگاه می‌کرد به من. چشم‌هایش خیس شده بود. خیلی قشنگ شده بود. داشت گریه‌اش می‌گرفت، ولی جلوی خودش را گرفته بود. بالاخره هم نتوانست و، یک قطره از دستش در رفت و، غلطید روی صورتش. سرم را انداختم پایین، گفتم شاید خوش‌اش نیاید گریه کردنش را ببینم. گفت: «من را نگاه کن.» سرم را بالا آوردم. باز گریه کرده بود. چند قطره‌ی دیگر اشک ریخته بود.

گفت: «تو کار بزرگی کردی.» این بار گفت «تو»، نگفت «شما». بغض کرده بود. صدایش جور خاصی شده بود، مثل صدای هنرپیشه‌ها شده بود. گفت، خوب هم زدی‌اش، حق‌اش را گذاشتی کف دست‌اش. من رسیده بودم آن‌طرف خیابان، برگشته بودم و نگاه می‌کردم. دیدم کسی از پنجره سرش را آورد بیرون و بطری را زد توی سرش، خوب هم زد، درست خورد به سرش. یارو افتاد. دلم خنک شد. دیدم که زود چراغ‌ها خاموش شد، پنجره بسته شد. ندیدم چند نفر بودید، آن‌ها هم بالا را نگاه کردند، ولی دیگر دیر شده بود. نفهمیدند از کدام پنجره بود. ولی من دیدم، دیدم که از کدام پنجره بود، پنجره‌ی کدام اتاق بود.

مدتی حرف نزد. فقط نگاه کرد. چشم دوخت به من، به برگ‌های بید، به درخت‌هایی که دور و برمان بود، چند بچه‌ای که تاب بازی می‌کردند و مادرهای‌شان کنار تاب، روی نیمکت‌ها نشسته بودند. من هم حرفی نمی‌زدم. نگاه می‌کردم به خورشید که از پشت سرش داشت می‌رفت پشت خانه‌ها. نگفتم که غروب را تماشا کند؛ که چه غروب قشنگی است. از هوای خوب امروز هم حرفی نزدم که بعد از مدت‌ها آسمان آبی شده است، حتا از باد آرامی که می‌وزید و موهایش را می‌ریخت روی پیشانی‌اش و او هی می‌برد عقب یا جا می‌کرد زیر روسری، حرفی نزدم.

گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار می‌کنند؟» گفتم صبح می‌روند دانشگاه، می‌روند کلاس، جزوه می‌نویسند، چرت می‌زنند، بعد می‌آیند بیرون، می‌آیند تو راهروها، تو حیاط. پسرها می‌روند از دخترها جزوه می‌گیرند، با دخترها حرف می‌زنند، بعضی‌ها بیرون قرار می‌گذارند، می‌روند سینما، می‌روند تو سینما می‌نشینند و بعضی وقت‌ها فیلم هم می‌بینند. بعد دست در دست هم در کوچه‌های خلوت راه می‌روند. بعضی ها هم ازدواج می‌کنند، بعضی‌ها نمی‌کنند. بعضی‌ها دل‌شان می‌شکند، افسرده می‌شوند، در عشق شکست می‌خورند، بعضی‌ها هم خودکشی می‌کنند.

دوباره خندید. ساکت شد. اخم کرد. جدی که می‌شد، اخم می‌کرد. پرسید: «کار سیاسی چی؟ نظرشان درباره‌ی وضع کشور چیست؟ درباره‌ی آزادی بیان و دموکراسی چه می‌گویند؟» گفتم، نمی‌دانم. می‌گوید: «مسخره‌ام نکن، لطفاً، دارم جدی می‌پرسم، تو که خودت مثلاً مبارزی.» این‌ها را می‌گوید و هیچ هم نمی‌خندد، لبخند هم نمی‌زند، دارم لجش را درمی‌آورم. می‌گویم: «من مبارزم؟» می‌گوید؛ «تو مگر آزادی نمی‌خواهی؟» خنده‌ام می‌گیرد، ولی نمی‌خندم، می‌ترسم بگذارد و برود. می‌گویم: «نه خانوم، من فقط یک بطری زدم تو سر یک پلیس، همین. آن هم دلیل خیلی روشنی داشت، چون با باتوم زده بود تو کون یک دختر خانم.»

عصبانی شد، داد زد سرم، نباید می‌گفتم کون، باید می‌گفتم باسن یا پشت. بعد گفت: «تو در برابر مملکتت، سرزمینت، احساس مسئولیت نمی‌کنی؟ تو نگران آزادی نیستی؟» گفتم من از آزادی،‌ یک سهمی دارم، سهم کوچکی دارم، فقط نگران آن هستم، البته آن سهم کوچکم را گرفته‌ام. گفت: «چی هست؟ به من هم نشانش می‌دهی؟» ساکت شدم، ترسیدم سهم‌ام را نشانش دهم. دوباره پرسید، مجبورم کرد. گفتم: «تو.» گفت: «چی؟» گفتم: «تو، سهم من از آزادی تو هستی.» سرش را تکان داد، پیشانی‌اش را گذاشت روی دست‌هایش. کفرش را درآورده بودم. خیلی کیف دارد که کفر دختری را در بیاوری.

سرش را از روی دست‌هایش برداشت. زل زد تو چشم‌هایم. هوا تاریک شده بود و نمی‌شد دید که لپ‌هایش قرمز شده یا نه. بلند شد، کیفش را برداشت، من بلند نشدم. گفت: «خداحافظ، ممنون که آمدی، مرسی که آن شب به خاطر من بطری به سر پلیس زدی.» خواست که برود، گفتم یک لحظه صبر کنید. بلند شدم. می‌دانستم که می‌رود. گفتم: «یک چیزی هست که باید بدانی» گفت: «گفتنی‌ها را گفتی.» گفتم، همه‌اش را نگفتم .سرم پایین بود، دست‌هایش را نگاه می‌کردم. گفتم راستش آن شب من آن بطری را نزدم، دوستم زد. ما هر دو پشت پنجره ایستاده بودیم.

جا خورد. چند بار پلک زد. گفت: «چرا نگفتی خودش بیاید؟» گفتم من به‌اش گفتم. گفتم که دخترِ آن شب آمده سراغت. گفت، کدام دختر، گفتم همان که باتوم خورد. خوشحال شد. بلند شد که لباس بپوشد، ولی من ازش خواهش کردم که اجازه بدهد من بیایم. گفتم ارسلان ـ اسمش ارسلان است ـ تو دوست دختر زیاد داری، این یکی را بده به من، گفتم، خودت که می‌دانی من چقدر تنها هستم. ارسلان هم نامردی نکرد، گفت برو، دادمش به تو . گفت تو که نمی‌توانی دختر تو دستت نگه داری، ولی من گوش نکردم، صورتش را ماچ کردم، پیراهنش را پوشیدم، همین پیراهن را، (ارسلان پیراهن‌های خوشگلی دارد).

مانده بود، نمی‌دانست چه بگوید، کمی نگاهم کرد، گفت: «خیلی بیچاره‌ای» و رفت.
کاش می‌ماند. کاش عرضه‌اش را داشتم و نگه‌اش می‌داشتم. اگر نمی‌پراندم‌اش، اگر می‌ماند، اگر با من دوست می‌شد، لااقل می‌فهمیدم جایی که باتوم می‌خورد چه شکلی می‌شود، چه رنگی می‌شود.

 

 

 

 

 

نام داستان: خوشگذرانی

نويسنده: هادی نودهی
   
ميعادگاهکنــار در خندیدم و گفتم: «امشب تو راه می‌میرم.» فقط یک شوخی بود. مانند همیشه. هنگامی که خداحافظی می‌کردیم. نه این که از آن خداحافظی‌ها. صحبت عشق و عاشقی نیست. خب قرارمان این هست که همیشه و در همه حال خوش باشیم و خوش بگذرانیم. حتی هنگامی که داریم خداحافظی می‌کنیم و به همدیگر می‌گوییم: «تا جمعه بعد.» یعنی یک چیزی باید گفت. یک چیزی که آدم را بشاش کند. بی‌خیال کند. حتی اگر یک چیز مزخـرف بــی‌معنی باشد. اولش هم قــول داده بــودیم. هر دویمان حوصله جنقولک بازی و تلفن‌های وقت و بی‌وقت و سینما رفتن‌های مسخره را نداریم. نه این که مثلا" خیلی گرفتار باشیم یا دنبال پول درآوردن. مثل تاجرها یا نمی‌دانم همین‌ها که صبح تا شب سر موبایلشان داد می‌زنند. حتی من آن قدر زندگی را راحت گرفته‌ام که صبح‌ها ساعت ده از خواب پا می‌شوم.

ولی با همه این‌ها کاملا" واقعی فکر می‌کنم و دوست هم دارم کاملا" واقعی زندگی کنم. شاید هم بالا رفتن سن، آدم را این طــوری می‌کنـد. یک روز که در آشپزخانه داشت چای می‌ریخت از همان‌جا می‌گفت که بابایم یعنی بابایش با عمه‌اش حرفشان شده و بعد حسابی به تیپ هم زده‌اند. من داشتم پرده‌های اتاق را خوب کیپ و ریپ می‌کردم که پریدم توی آشپزخانه و گفتم: «ببین پدرتو با عمه‌ات بهم زدن، درست، ولی هیچ ربطی به ما نداره» گفتش که منظوری ندارد و گفتم: «می‌دونم عزیزم! ولی عادت که شد کار به جاهای باریک می‌کشه.» گفت که نمی‌فهمد جای باریک یعنی چه یا چه نوع کنایه‌ایست و من گفتم: «یعنی خطبة عقد.» گفت که خودش می‌فهمد و احتیاجی به یادآوری ندارد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: «پس خوشحالم. ما هفته‌ای یک بار اونهم سه ساعت پیش هم می‌آییم که خوش باشیم می‌فهمی! خوش بگذرونیم و فکر کنیم تنها خودمون دو تا تو این دنیای مزخرف هستیم.» اوهم گفت که قبول دارد و واقعا" همین طور هست و دیگر صحبتی نکردیم.

ولی حرف من همان جمله بی‌معنی است. نمی‌دانم چرا وقت خداحافظی از همه جا، آن جمله را گفتم. خب ناراحت شد. نه این که از این رمانتیک‌های عاشق پیشه باشد. ولی شش ماه هم کم نیست. به هم عادت کرده‌ایم. دلش گرفت. متوجهش شدم. ولی ازقصد گفتم. خواستم اذیتش کنم. دلهره پیدا کند. و بعد آن را از نگاهش بفهمم و کیف کنم. چقدر دیوانه‌ام. مثل قهرمان‌های داستایوفسکی.

ما یک رابطه کاملا" واقعی داریم. بدون هیچ تعهدی. فقط می‌خواهیم خوش باشیم. بخندیم. گریه کنیم. بزنیم تو سر هم و کاملا" سبک شویم و بعد خداحافظ. حتی پای این خداحافظیش هم ایستاده‌ایم. یعنی امکان این که هر خداحافظی، آخرین خداحافظی باشد و حتی بدون هیچ مقدمه چینی. شاید تا ابد. اما چرا من آن جمله لعنتی را گفتم. چرا چشم‌های او که اصلا" هم درشت نیست، یک جوری شدند. من مطمئن هستم، نه. چشم‌هایش اصلا" درشت نیستند. وقتی دم در ایستاده بودم حتی به این فکر افتادم که دماغش هم همچیــن صاف نیست. یک جور انحنــای به طــرف چپ. من مطمئنــم. از این جــا می‌فهمــم مطمئــن هستـم که وقتی دم در آمد و بهم گفت چرا متوجه تغییر قیافه‌اش نشدم گفتم: «چرا شدم.» گفتش که چی؟ گفتم: «مدل موهات.» خندید و گفتش آره مدل مصری زده و بنظر من بهش میاد؟ چون یک روزی من مثلا" زنی را دیده‌ام و گفته‌ام که از مدل موهایش خوشم آمده. با این همه یادم نیامد و گفتم: «برام فرقی نمی‌کنه عزیزم.» و بعد آن جمله را گفتم. اگر رمانتیک بودم چهار ساعت بهش زل می‌زدم و از مـــوهــایش تعریف و تمجید می‌کردم.نه. فقط نمی‌دانم چرا یک دفعه بچه بازی در آورد. آمد تا سر پله‌ها و گفت: «واسه چی گفتی؟» نگاهش نکردم. گفتم: «همینطور الکی.» گفت: «الکلی هستــی ولی الکی نگفتی.» گفتم: «خب الهام و از این حرفا بهم دست داد.» گفت: «نرو.» گفتم: «واسه چی؟» گفت: «به دلم بد میاد. مگه نشنیدی میگن مستی و راستی.» گفتم: «مزخرف نگو. من ظرفیتم بالاتر از این حرفهاس.»

وقتی رسیدم طبقه همکف و در را باز کردم، برگشتم کنار نرده‌ها و از میان نرده‌ها به بالا نگاه کردم. او هم داشت مرا می‌دید. داد زد: «رسیدی خونه‌تون زنگ بزن.» برگشتم و در را محکم بهم کوبیدم. آن قدر خر است که نمی‌فهمه از طبقه چهارم نباید داد بزنه آن هم با این وضعیت جمعه‌های ما، همسایه‌های بیکار هم منتظر و گوش به دیـــوار هستند. شاید هم می‌خواد قضیه یک جوری روشن بشود. شاید... ولی نه. وقتی در را بستم از پشت اف اف صدایم زد: «عوضی، گفتم رسیدی خونه‌تون زنگ بزن.» منم آهسته داد زدم: «از این بچه‌بازیها نداریم» و رفتم.

فکر می‌کنم یک پراید از کنارم رد شد. یکی از این ژیگولوهای شقیقه چخماقی که یه پیت روغن روی موهایشان خالی می‌کنند، سوارش بود. سریع برگشتم و به ماشین خیره شدم. تنها بود. به راهم ادامه دادم. تلفن‌زدن و حال و احوال کردن، مخصوص دختر و پسرهای نوزده ساله‌اس نه ما که فوق لیسانسمان را هم گرفته‌ایم. ولی گفتم که کرم از خودم بود. یه طوری گفتم امشب می‌میرم که ترسید. وقتی هم گفتم می‌میرم، مثل هر جمعه شب نخندیدم شاید اگه یک کم می‌خندیدم مسئله عادی می‌شد. مثل همه چیز ما که عادی هست. یعنی واقعا" فکر کرده بودم که حرفم از بس شوخیست، امکان دارد راست از آب دربیاید. می‌مردم چه دخلی به او داشت. او با کس دیگری می‌توانست بدون دلبستگی‌های معمول خوش باشند یا اصلا" عروسی کنن. آخرش چی؟ که چی؟ یعنی چی؟ چه جالب چی؟ چی تو چی‌توزه؟ همه جای شهر پر از همین جمله‌اس. چی بود تو آن پراید؟ غیر از یک ژیگولوی کله روغنی؟ یه دفعه یادم افتاد شال گردنم را جا گذاشته‌ام. برگشتم. ژیگولو داشت در جلویی ماشینش را قفل می‌کرد. بعد موبایلش زنگ زد. قدم‌هایم را آهسته کردم. هی سر موبایلش داد می‌زد. وقتی به چند قدمیش رسیدم صحبتش تمام شد. زنگ طبقه سوم را زد. خودم دیدم. مطمئنم. یادم افتاد که شال گردنم را تو جیب پالتویم گذاشته‌ام. برگشتم.

حالا تو پارک روبروی خانه ناهید نشسته‌ام. دیگر کاملا" شب شده. تاریک تاریک. می‌خواهم یه کم روی فردا فکر کنم. باید تمرکز کنم. جلسه فردا به تمرکز بالایی احتیاج دارد. گرچه همه‌اش تشریفات است. نام. میزان تحصیلات. سابقه کار. میزان حقوق درخواستی؟ خب یه میلیون تومان سر هر برج. شما دارید که بدهید؟ چه مزخرفاتی. راستی داشت یادم می‌رفت. فردا شنبه‌اس. لعنتی. فکر کنم پدر و مادر ناهید دوشنبه بیان تهران. اگر پنج‌شنبه تشریفشان را نبرند چی؟ تکلیف جمعه ما چی می‌شود؟ مزخرفا. می‌آیند که چی‌؟ حتما" به خاطر این که طفل معصومشان یه کم دست پخت مامان جانشان را بخورد و در شهر غربت، دلش نگیره. طفل معصوم. واقعا" که. بلند می‌شوم. پراید هنوز تکانی نخورده.

دهانم را باز می‌کنم. گر گرفته‌ام. ها می‌کنم. عاشق این بخارهام. دهن‌های دودکشی. دودهای بی‌خطر. آب حوض پارک یخ‌ زده. کنار حوض ایستاده‌ام. ماهی‌ها اون زیر یخ، پرسه می‌زنند. چرا ماهی‌ها یخ نمی‌زنند؟ خم می‌شوم. می‌خواهم دقیقتر ببینم. چیزی دستگیرم نمی‌شه. اگه قرمز نبودند، هیچوقت نمی‌شد دیدشان. نه. چیزی دستگیـــرم نمی‌شود. فقط می‌دانم که مدام تو این پرسه زدن‌ها دهانشان را باز می‌کنن. یعنی داد می‌زنند؟ یه دست کوچولو به پشتم می‌خورد. برمی‌گردم. یک بچه‌اس. تازه راه افتاده. آنقدر کلاه سرش کرده‌اند که معلوم نیست دختره یا پسر؟ می‌خواهم بغلش کنم. اگه منم زن داشتم بچه‌ام الان این قدی بود. آب دمـــاغش راه افتـــاده. خیلی بــاحال. مادرش می‌رسد. از دهن مادرش مثل اسب‌های چاپار بخار بیرون می‌زند. می‌پرسم: «دختره یا پسر؟» بچه‌رو محکم بغل می‌کند و می‌رود. چند قدم جلوتر بر می‌گردد و یه نگاه سریع می‌اندازد و می‌رود . مثه این که آدم ندیده است. ولش. مطمئنم. زنگ طبقه سوم را زد. خیلی مسخره‌اس. یک باجه تلفن اونور خیابان است. یه دختر آن تو هست. با کی دارد صحبت می‌کند؟ همه‌اش وراجی. همه‌اش دوستت دارم و تا آخر دنیا باهاتم. بعد هم حلقه‌های هآهنی زرد طلایی و یه عمر مصیبت و صدای ونگ بچه‌ها. نه. مزخرفه. باید سوار تاکسی بشم.

ولی اول باید از عرض خیابان بگذرم. وسط این اتوبان لعنتی یه مشت نرده‌های موازی می‌ریزند که کسی نتواند به راحتی رد شود. چرا؟ دارد دیر می‌شود. پول خرد هم ندارم. حتما"باز با راننده تاکسی حرفم می‌شه. نکنه قراره تاکسی سر پول خرد با من دعوا کند و من تو اون زد و خورد بیفتم وسط اتوبان و یک ماشین از رویم رد شود؟ چه جالب. همان ناخودآگاه.

خب بـــاید بروم. یه تـــاکسی نارنجی رد شد. امشب فقط سوار تاکسی می‌شم. اونم فقط نارنجی. نه هر مســافرکش لــق لقو. با آن آهنگ‌های بند تنبونی. «سرتو بذار رو شونه‌هام گریه‌ام می‌گیره». چرا من گریه‌ام نمی‌گیرد. مزخرف. باید رد شوم. ولی مگر ماشین‌ها میذارن من از عرض این خیابان لعنتی رد شوم. یه کم صبر می‌کنم. باجه‌های تلفن تاریکن. نه مثل فیلما. تو فیلم‌ها همه باجه‌ها چراغ دارن‌. روشنن‌. آدم فکر می‌کند توش گرمه. بعد یه دفعه از تاریکی تیر می‌زنند به باجه‌های روشن. بعد یک نفر که از دهنش خـــون بیـــرون می‌زنه، کف باجه می‌افتد. یعنی این دختر یهو می‌افتد؟ از دهنش خون بیرون می‌زنه؟ ولی می‌گویند آب آلبالو یا شربتی، چیزی می‌دن، چه باحال. یعنی داره با کی حرف می‌زنه؟

باید فکرم را جمع و جور کنم. باید یه تلفن به خانه بزنم و به مامان بگم دیر میام. یعنی کاردارم. خب حال خونه را ندارم. غروب جمعه و اتاق روشن شدة پدر با مهتابی. یه کم تو همین اتوبان قدم می‌زنم. شاید یه سیگار کشیدم. یه دیدی هم به روزنامه‌ها می‌زنم.
فردا. چقدر طولش میده. چرا برنمی‌گرده منو نگاه کنه؟ فکر کنم خوشگل باشه. باید برم جلوتر. اگه صداش زمخت باشد خوشگله. ولی صداش‌رو نمی‌شنوم. یعنی این ماشین‌های لعنتی نمی‌گذارن، هی رد مـی‌شـن. یادم آمد. یه خوشگذرونی خوب. کافیه شیر یا خط کنم. اگه شیر اومد خوشگله و اگرخط اومد، زشتـه. ولـی پـول خـرد نــــدارم. برگردم کنار پارک. همون بقالیه. حتما" دارد. خدا کنه تا وقتی برگردم صحبتش رو طول بدهد.

راه می‌افتم. برف یواش یواش شروع کرده. ولی گرممه. خدایا کاری کن طولش بده.

رسیدم. وارد می‌شم. یه زن با زنبیلش غرغر می‌کند. از مغازه می‌زند بیرون. سردرنمیارم. فقط می‌شنوم بقال به بغل دستیش می‌گه: «باور نمی‌کند خوب به درک.» چه چیز رو باید باور کرد؟ کله بقال گرد تا گرد کچله. یعنی بی‌مو یک ریش توپی هم دارد. چقدر جالب. چقدر شبیه. یعنی مثه همون مردی که پریشب تو خونه علی اینها می رقصید. من نشسته بودم خیلی شلوغ بود. خر تو خر. اون پسره که ارگ می‌زد چه ابروهایی داشت. مشکی مشکی. خیلی خوشم اومد. به هیچ دختری نیگا نمی‌کرد. فقط می‌خواند. همه صداهارو هم بلد بود. تقلید می‌کرد. هیچوقتم اون آهنگ مزخرفه‌رو نخوند. «سرمو بذار رو شونه‌هات گریه‌ام می‌گیره.» سرمو بذارم یا سرتو بذارم؟ ما هیچوقت سرمان را روی شونه‌های هم نمی‌ذاریم. تازه، من هیچ‌وخ گریه‌ام نمی‌گیرد. بخاطر همین ازش خوشم اومد. یعنی اون دختره که می‌رقصید مدام می‌رفت جلوش. حسابی می‌خواست قالب کند. ولی اون تو یه عالم دیگه بود. نمی‌دونم. باید خوش گذروند.

ولی خوب وقتی یه نفر از یه نفر دیگه خوشش میاد و فقط بروبر نگاهش می‌کنه چه فایده؟ آن وقت همه چیز به یه انرژی متراکم تبدیل می‌شه که ما بهش می‌گیم عشق. نه. مزخرفه. بقال هم بروبر دارد نیگام می‌کند. عاشق من شده. چقدر دوستت دارم.

می‌گه: «چیزی می‌خواستید؟» می‌گم: «بله؟» می‌گه: «عرض کردم چیزی می‌خواستید؟» می‌گم: «شما خیلی قیافه‌تان آشنا است.» می‌گه: «چطور مگه؟» به مغزم فشار میارم: «شما پریشب در یک مهمانی نبوده‌اید در خانه علی آقا؟» می‌گه: «نخیر ولی چه جالب.» می‌گم: «داشتید می‌ءرقصیدید.» می‌گه: «می‌رقصیدم؟» می‌گم: «بله با آن خانمی که موهای بلند مشکی داشتند و یک لباس لختی مشکی پوشیده بود.» می‌گه: «آقا شما حالتان خوب است؟» می‌گم: «بله!» می‌گه: «پس لطف کرده بفرمائید امرتان چیست؟» باید فکرمو جمع و جور کنم. ولی هیچی یادم نمی‌آد. می‌گم‌: «هیچی قربان!» می‌گه‌: «ما کسب حلال می‌کنیم شما حالتان خوب نیست لطفا" مزاحم نشوید.» بیرون میام. یه سکه پنج تومنی کنار یک تکه روزنامه همشهری که خیس شده برق می‌زند. برش می‌دارم. میگذارمش تو جیبم. خط داره ولی به جای شیرش یه چند تا گلدسته‌اس. چقدر شبیه بود. دروغ می‌گفت. ولی دروغش چیه؟ حتما" اون نبوده. چقدر راحتم. آزاد . هروخ به خونه برم. هروخ از خونه بیام بیرون. مال خودمم. فقط گرممه. مطمئنم به اندازه بود. برف زیاد شده. تا صبح یک قد برف رو زمین می‌مونه. باید سرعتمو بیشتر کنم. ولش کن. اصلا" از خیر رد شدن از اتوبان گذشتم. یه کم که پیاده برم خسته می‌شم و بعد تاکسی می‌چسبد‌.

یه مرد چتری از روبرو میاد. چه عجب! روی چترش چقدر برف نشسته. موهای سرمو می‌تکونم. اصلا" برفی روش نیست. همه‌اش آب شده. نمی‌دانم. شاید اون مرد چتریه می‌خواد یه کم راه بره و بعدش سوار تاکسی بشه. چرا ایستاد؟ هان. تلفن. چطور ندیده بودم؟ از این کابین‌های جمع و جور که اصلا" چراغ نمی‌خواد. فقط سرت می‌رود توش. باید یه تلفن بزنم. برای فردا. ولی اسمش یادم نمیاد. قراره همه چیزرو ردیف کنه. اسمش چی بود خدا؟ مخ فلسفه بود. مثلا" دارد با کی حرف می‌زنه؟ پول خوردم که ندارم. شاید این مرد داشته باشد.
بذار تلفنش تمام شه. اونوقت. ولی مثه این که تازه چونه‌اش گرم شده. گرممه. ولی پاهایم یخ زده. انگشتام.

یعنـــی چی؟ بشینم رو این جدول. ماشینا با سرعت می‌گذرن. چه خوشحالن. مزخرفا. ماشین سواری کیف داره. غروب جمعه. بچه‌ات از پشت با دستش هی بزنه تو سرت. برایش شعر بخونی. غروب جمعه. برفا شده‌ن. لجن.

باید فکر کنم که دوشنبه قراربود چه اتفاقی بیفته که من این قدر نگرانم. نمی فهمم. یادم نمیاد.

تموم شد. چتریه تلفنو گذاش. ولی نه. این. این که مرد نیس. زنه. دیگه همه جا سفید شده. سفید. می‌رم جلو: «خانم، ببــخشید! من به یک دوریالی یا حداکثر یک پنج ریالی احتیاج دارم.» جوابمو نمی‌ده. چرا؟ می‌ره. بره. بدرک.چه فرقی می‌کنه. نهایتش همینه که هس. گوشی تلفنو برمی‌دارم. لعنتی. کارت می‌خواد. کافیه کارتو فشار بدی. همه‌اش می‌نویسه Interruption...

اون‌وخ باید دوباره فشار بدی. چه جالب. یه کارت کار یه دوزاریو می‌کنه. کافیه آدم بتونه حواسشو جمع کنه. اون‌وخ می‌تونه با یه دوزاری خوش بگذرونه. هم تلفنی می‌زنی هم شیر یا خط می‌کنی. مثلا" اگه شیر اومد فردا استخدام می‌شی و اگه خط اومد، نه. ولی با کارت چی؟ فقط باید هی فشار بدی. Please insert. . ولی آدم اگه یه کم حواسشو جمع کنه می‌تونه با یه کارتم خوش گذرونی بکنه. می‌ندازه بالا. اگه اونطرفش که آبیه افتاد زمین دیگه آدم جمعه شبا حالش نمی‌گیره و اگه اونطرفش که سفیده اومد، دوشنبه‌های باحالی داره.

باید جیبمو از کیفم بکشم بیرون. یالا! آهان. یه کارت پیدا شد. به سوراخ تلفن نیگا می‌کنم. باید فکرمو جمع و جور کنم. باید دقیق باشم. باید بتونم زل بزنم. یه کم بالا و پائین کارت فرو نمی‌ره. چن بار زور می‌زنم. چه جالب. پدرسوخته. سوراخه جا خالی می‌ده. یه پیکان. نور بالا. نورتو بنداز پائین آشغال. کارت من. عیب نــداره. ستوان‌دوم وظیفه مهندس مسعود کوشان. می‌شناسمش. آشناس. خیلی هم. گرما. کاپشن. گرممه. نشستن. خستگی. طاقباز. آسمون. ماه. گردگرد. برف میاد. گرما. ناهید. مسعود! خوابم. دوست دارم. سایه. چتر. فردا. نه. هشت صبح. اول وقت. هشت صبح

نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 11:4 | لینک ثابت |

نام داستان: بولداگ
نويسنده: آرتور ميلر
مترجم: اکرم کبيری
 
  
 
ميعادگاهپسر اين آگهي كوتاه را در روزنامه ديد: "توله‌ي بولداگ قهوه‌اي با خال‌هاي سياه، هر كدام سه دلار." تقريبا ده دلار از راه نقاشي ساختمان درآمد داشت كه هنوز به حساب نگذاشته بود. هيچ وقت توي خانه سگ نداشتند. وقتي اين فكر به سرش زده بود، پدر داشت چرت مي‌زد و مادر بريج بازي مي‌كرد. پرسيده بود فكر خوبي نيست؟ مادر بي‌اعتنا شانه بالا انداخته و يكي از ورق‌هايش را بازي كرده بود. اطراف خانه قدم زد تا بتواند تصميم بگيرد؛ و اين حس وجودش را پر كرد كه بهتر است عجله كند پيش از اين‌كه كس ديگري توله سگ را بخرد. در خيالش توله سگ متعلق به او بود، فقط مال خودش؛ كه البته توله سگ هم اين را مي‌دانست. در مورد اين‌كه يك بولداگ قهوه‌اي چه شكلي است تصوري نداشت، اما مي‌دانست بايد خشن باشد و محكم پارس كند. از فكر خرج كردن سه دلارش دمغ مي‌شد، آن هم وقتي كه اين همه مشكل مالي داشتند و پدرش دوباره ورشكست شده بود. توي آگهي ذكر نشده بود چند تا توله سگ هست؛ شايد فقط دو يا سه تا كه ممكن بود تا حالا فروش رفته باشند.

نشاني در خيابان اسكرمرهورن(۱) بود كه تا به حال اسمش را نشنيده بود. وقتي تلفن كرد زني با صداي خشن توضيح داد چه‌طور و با كدام خط به آن‌جا برود. بايد از بخش ميدوود(۲) و از خط هوايي كالور(۳) مي‌رفت، بعد در خيابان چرچ(4) خط را عوض مي‌كرد. همه چيز را يادداشت كرد و براي زن خواند. خوشبختانه توله سگ‌ها هنوز فروش نرفته بودند. بيشتر از يك ساعت طول مي‌كشيد تا به خانه‌ي زن برسد، يك‌شنبه بود و قطار هوايي تقريبا خالي؛ و نسيم ملايمي كه از پنجره‌هاي باز قطار مي‌وزيد خنك تر از پايين خيابان بود. پايين، در قطعه زمين‌هاي خالي و غير مسكوني مي‌توانست پيرزن‌هاي ايتاليايي را ببيند؛ موهايشان را با دستمال‌هاي قرمزِ گلدار بسته بودند، خم مي‌شدند و دامن‌شان را از گل قاصدك پر مي‌كردند. هم‌كلاس‌هاي ايتاليايي‌اش مي‌گفتند از اين گل‌ها براي شراب و سالاد استفاده مي‌كنند. يادش آمد يك بار وقتي نزديك خانه‌شان بيسبال بازي مي‌كرد، چند تا از آن‌ها را جويد كه مثل اشك شور و تلخ بودند. قطار چوبي قديمي تكان مي‌خورد و تلق‌تلق‌كنان، به آرامي در آن بعد از ظهرِ داغ حركت مي‌كرد. از بالاي ساختماني گذشت كه مردها داشتند جلوي خانه‌ها ماشين مي‌شستند؛ انگار كه دارند فيل‌هاي داغ و گرما زده را مي‌شويند. غبار مطبوعي در هوا معلق بود.

محله‌ي اسكرمرهورن برايش عجيب بود، با محله‌ي خودشان در ميدوود فرق مي‌كرد. نماي سنگ قهوه‌اي خانه‌هاي اين‌جا هيچ شباهتي به خانه‌هاي چوبي محله‌ي خودشان نداشت كه سال‌ها پيش در دهه‌ي بيست ساخته شده بود. پياده‌ روها قديمي به نظر مي‌رسيد، با مربع‌هاي بزرگ سنگي به جاي سيمان و علف‌هايي كه از لاي درز سنگ‌ها بيرون زده بود. مي‌توانست حدس بزند يهودي‌ها اين‌جا زندگي نمي‌كنند، شايد به خاطر اين‌كه محله ساكن و بي‌تحرك بود و كسي بيرون نمي نشست تا آفتاب بگيرد و لذت ببرد. بيشتر پنجره‌ها باز بود و آدم‌ها بي‌هيچ حس و حالي روي آرنج خم مي‌شدند و به بيرون زل مي‌زدند. گربه‌ها روي پله‌هاي جلو در لميده بودند. وقتي قطره‌هاي عرق از پشتش سرازير شد، صرفا به خاطر گرما نبود، يادش آمد فقط او بود كه سگ مي‌خواست؛ پدر و مادرش اصلا نظر نداده بودند، و برادر بزرگش گفته بود:" چند دلارت را براي يك توله سگ خرج مي‌كني؟ چي مي‌خواهي بدهي بخورد؟" به استخوان فكر كرد؛ و برادرش كه هميشه مي‌دانست چي درست و چي غلط است، داد زده بود:" استخوان؟! توله‌سگ كه دندان ندارد!" زير لبي گفته بود:"خب، شايد سوپ."
" سوپ؟! مي‌خواهي به يك توله سگ سوپ بدهي؟"

يكهو متوجه شد به خانه‌ي زن رسيده. همان‌جا ايستاد. احساس كرد زير پايش دارد خالي مي‌شود، و انگار همه‌ي ماجرا يك اشتباه است، چيزي مثل خواب، يا دروغي كه احمقانه سعي مي‌كرد از آن دفاع كند. قلبش تندتند مي‌زد . حس كرد دارد سرخ مي‌شود. كمي عقب رفت. دم چند تا از پنجره‌ها عده‌اي داشتند به او توي خيابان خالي و خلوت نگاه مي‌كردند. چه‌طور مي‌توانست برگردد وقتي اين همه راه آمده بود؟ حس مي‌كرد انگار يك هفته يا يك سال توي راه بوده. و حالا بي‌نتيجه، دست خالي برگردد؟ شايد لااقل بتواند اگر زن بهش اجازه بدهد نگاهي به توله‌سگ‌ها بيندازد. در فرهنگ‌نامه دو صفحه پر از عكس سگ پيدا كرده بود؛ بولداگ انگليسي سفيد با پاهاي خميده‌ي جلو و دندان‌هايي كه از فك زيرين بيرون زده، سگ تريرِ بوستوني سياه و سفيد، و سگ پيت‌بول پوزه‌دراز؛ اما هيچ عكسي از بولداگ قهوه‌اي نبود. تمام چيزي كه از بولداگ قهوه‌اي مي‌دانست اين بود كه سه دلار مي‌ارزد. دست‌كم بايد نگاهي به توله‌سگش بيندازد. به همين خاطر برگشت و همان طور كه زن گفته بود زنگ زيرزمين را زد. صداي زنگ آن‌قدر بلند بود كه يكه خورد و هول كرد؛ خواست در برود اما فكر كرد اگر درست همان موقع زن در را باز كند و ببيندش، بيشتر خجالت مي‌كشد، بنابراين همان‌جا ايستاد در حالي كه صورتش خيس عرق بود.

درِ داخلي زيرِ پلكان باز شد، زني بيرون آمد و از بين ميله‌هاي آهني غبارگرفته‌ي درِ بزرگِ بيروني به او نگاه كرد. لباس ابريشمي بلند و گشادي به رنگ صورتي روشن پوشيده بود، و موهاي مشكي بلندش روي شانه‌ها ريخته بود. جرات نكرد مستقيم به صورتش نگاه كند. مي‌توانست نگراني زن را حس كند. خيلي سريع پرسيد او بوده كه آگهي داده؟ رفتار زن بلافاصله عوض شد و درِ بيروني را باز كرد. كوتاه‌تر از خودش بود و بوي غريبي مي‌داد؛ مثل تركيبي از بوي شير و هواي خفه و دم‌كرده. همراهش داخل آپارتمان رفت، آپارتماني تاريك كه مشكل مي‌شد چيزي را ديد، اما مي‌توانست صداي واق واق توله سگ‌ها را بشنود. زن بايد داد مي‌زد تابتواند بپرسد كجا زندگي مي‌كند و چند ساله است. وقتي به او گفت سيزده سال دارد، زن دستش را روي دهانش گذاشت و گفت چه‌قدر بزرگ‌تر از سنش به نظر مي‌آيد. نمي‌توانست بفهمد چرا اين موضوع باعث شد خجالت بكشد، غير از اين كه احتمالا زن فكر كرده پانزده ساله است؛ فكري كه گاهي بقيه هم در موردش مي‌كردند. دنبال زن توي آشپزخانه رفت كه پشت آپارتمان قرار داشت. آن‌جا روشن‌تر بود و بالاخره توانست دور و برش را ببيند. در يك جعبه‌ي مقوايي كه لبه‌هاي آن نامنظم بريده شده بود تا ارتفاعش كمتر شود، سه تا توله سگ ديد همراه مادرشان كه به او نگاه مي‌كرد و آرام دمش را تكان مي‌داد. به نظرش بولداگ نمي‌آمد، اما جرات نكرد چيزي بگويد. فقط يك سگ قهوه‌اي بود با خال‌هاي سياه. توله‌سگ‌ها هم عين مادرشان بودند. از خميدگي گوش‌هاي كوچولوي توله‌سگ‌ها خوشش آمد، ولي به زن گفت فقط مي‌خواسته آن‌ها را ببيند و هنوز تصميم نگرفته. واقعا نمي‌دانست مي‌خواهد چه‌كار كند. براي اين‌كه به نظر برسد دارد توله‌سگ‌ها را وارسي مي‌كند پرسيد مي‌تواند يكي از آن‌ها را بردارد. زن گفت همه‌ي آن‌ها خوبند و دست دراز كرد توي جعبه، دو تا از آن‌ها را بيرون آورد، روي كف‌پوش آبي گذاشت. توله‌ها اصلا شبيه بولداگ نبودند. خجالت كشيد بگويد واقعا آن‌ها را نمي‌خواهد. زن يكي از توله‌ها را برداشت و گفت:" اين‌جا!" و آن را روي زانوي پسر گذاشت.

قبلا هيچ‌وقت سگي را توي دست نگه نداشته بود، و مي‌ترسيد كه بيفتد، به همين خاطر با دقت بغلش كرد. پوست داغ و نرمي داشت. چشم‌هاي خاكستري‌اش مثل دكمه‌هاي ريز بود. عصباني شد كه چرا در فرهنگ‌نامه هيچ عكسي از اين نوع سگ نبوده. بولداگ واقعي خشن و خطرناك بود، و اين توله‌ها فقط سگ‌هاي قهوه‌اي بودند. در حالي كه توله سگ توي بغلش بود، روي دسته‌ي صندلي كه روكش سبز داشت نشست، و هنوز نمي‌دانست بايد چه تصميمي بگيرد. حس كرد زن كه كنارش نشسته بود به موهايش دست كشيد، ولي مطمئن نبود ، چون موهاي زبر و كلفتي داشت. هر چه بيشتر زمان مي‌گذشت، تصميم گرفتن برايش سخت‌تر مي‌شد. زن پرسيد آب ميل دارد كه گفت بله؛ زن به طرف شير آب رفت. از فرصت استفاده كرد، بلند شد و توله‌سگ را سر جايش گذاشت. زن در حالي كه ليواني آب در دست داشت برگشت و همان‌طور كه ليوان آب را به پسر مي‌داد، لباسش را باز كرد و سينه‌هايش را كه مثل بالن‌هاي نيمه پر بود نشان داد و گفت نمي‌تواند باور كند او فقط سيزده سالش است. جرعه‌هاي آب را كه پايين داد، زن يك‌دفعه سرش را به طرف خود كشيد و او را بوسيد. در تمام اين مدت نتوانسته بود به صورتش نگاه كند، و حالا كه مي‌خواست، جز انبوهي مو چيزي نمي‌ديد. دست زن كه پايين‌تر رفت، پشت ران‌هايش مور مور شد؛ مثل وقتي كه دستش خورده بود به جداره‌ي فلزي و برقدارِ سرپيچ لامپ كه داشت سعي مي‌كرد حباب شكسته‌اش را باز كند. يادش نمي‌آمد كي روي فرش دراز كشيدند. تنها گرماي زن يادش بود و سرش كه محكم و بي‌وقفه به پايه‌ي كاناپه مي‌خورد. رسيده بود نزديك خيابان چرچ. پيش از سوار شدن به خط هوايي كالور، متوجه شد كه زن سه دلارش را نگرفته. حالا جعبه‌ي مقوايي كوچك روي زانويش بود با توله‌سگِ توي آن كه مثل بچه زار مي‌زد. صداي كشيده شدن پنجه‌هاي توله‌سگ به ديواره‌ي جعبه پشتش را مي‌لرزاند. تازه متوجه‌ي دو سوراخي شد كه زن بالاي جعبه درست كرده بود، و توله‌سگ بيني‌اش را از آن بيرون مي‌آورد.

وقتي طناب را باز كرد و توله‌سگ با فشار دادن درِ جعبه واق واق‌كنان بيرون پريد، مادرش هول كرد و عقب رفت. بعد در حالي كه دست‌هايش را در هوا تكان مي‌داد انگار كه بخواهد حمله كند، فرياد زد:" چه‌كار دارد مي‌كند؟" پسر كه ديگر ترسش ريخته بود، سگ را بغل كرد و اجازه داد صورتش را ليس بزند؛ بعد نگاه كرد به مادرش كه كمي آرام شده بود. مادر پرسيد:" گرسنه است؟" و با دهان نيمه باز همان‌طور ايستاد. پسر توله‌سگ را زمين گذاشت، گفت ممكن است گرسنه باشد، و فكر كرد فقط مي‌تواند چيزهاي نرم بخورد،‌ هرچند دندان‌هايش به تيزي سوزن بود. مادر مقداري پنير خامه‌اي آورد و تكه‌ي كوچكي از آن را روي زمين گذاشت. توله‌سگ بيني‌اش را به پنير ماليد، آن را بو كشيد و شاشيد. مادر داد زد:" خداي من!" سريع تكه روزنامه‌اي روي آن انداخت. وقتي مادرش خم شد تا خيسي كف اتاق را پاك كند، گرماي زن يادش آمد؛ خجالت كشيد و سر تكان داد. به يك باره اسم زن يادش آمد- لوسل(5) كه وقتي روي فرش دراز كشيده بودند بهش گفته بود. درست موقعي كه او داشت لباسش را درمي‌آورد، چشم‌‌هاي بسته‌اش را نيمه باز كرده و گفته بود:" اسمم لوسل است." مادر كاسه‌اي سوپ مرغ كه از ديشب مانده بود روي زمين گذاشت. توله‌سگ پنجه‌هاي كوچكش را بلند كرد و كاسه را برگرداند. كمي سوپ روي زمين ريخته شد. توله‌سگ شروع كرد كفپوش را ليس بزند. مادرش با خوشحالي فرياد زد:" سوپ مرغ دوست دارد!" و به اين نتيجه رسيد كه احتمالا تخم مرغ هم دوست دارد چون فوري آب گذاشت تا جوش بيايد. توله‌سگ كسي را كه بايد دنبالش مي‌رفت شناخت و پشت سر مادر راه افتاد و ورجه وورجه كرد. مادر در حالي كه مي‌خنديد گفت:" دنبال من مي‌آيد!"

× × ×

روز بعد، وقتي از مدرسه به خانه مي‌آمد، از مغازه‌ي ابزارآلات‌فروشي قلاده‌اي هفتاد و پنج سنتي خريد. آقاي شوكرت(6) طنابي هم به قلاده بست. هر شب موقع خواب ياد لوسل مي‌افتاد، انگار كه چيزي گرانبها را از جعبه‌ي خصوصي‌اش بيرون مي‌آورد؛ و حسرت مي‌خورد كه كاش جرات داشت بهش تلفن بزند تا دوباره با او باشد. توله‌سگ كه اسمش را روور(7) گذاشته بودند هر روز بزرگ‌تر مي‌شد، هر چند هنوز هيچ نشاني از خصوصيات يك سگ بولداگ نداشت. نظر پدر اين بود كه روور بايد در زيرزمين زندگي كند. آن‌جا خيلي تنها بود و اصلا پارس كردنش قطع نمي‌شد. مادر مي‌گفت:" دلتنگ مادرش است." پسر هر شب روور را لابه‌لاي تكه پارچه‌هايي در يك سبد رخت آن پايين مي‌گذاشت، و بعد از اين‌كه پارس كردن‌‌هايش تمام مي‌شد اجازه داشت توله‌سگ را بالا بياورد و توي آشپزخانه بخواباند؛ همه از اين آرامش خوشحال بودند. مادر روور را به خيابان مي‌برد تا قدم بزند. طناب قلاده را به قوزك پايش مي‌بست و حسابي خودش را خسته مي‌كرد تا مدام حركت‌هاي زيكزاكي توله‌سگ را دنبال كند مبادا بر اثر كشيده شدن طناب صدمه‌اي بهش بزند. هميشه نه، اما گاهي كه پسر به روور نگاه مي‌كرد، ياد لوسل مي‌افتاد و گرمايي كه دوباره مي‌توانست حس كند. روي پله‌هاي ايوان مي‌نشست و در حالي كه توله‌سگ را نوازش مي‌كرد، به لوسل فكر مي‌كرد، به ران‌هايش. هنوز نمي‌توانست چهره‌اش را مجسم كند. تنها موهاي بلندِ مشكي و گردن گنده‌اش را به ياد مي‌آورد.

يك روز مادرش كيك شكلاتي پخت و روي ميز آشپزخانه گذاشت تا سرد شود. كيك، دست‌كم، بيست سانتي ضخامت داشت و معلوم بود خوشمزه است. اين روزها خيلي چيزها طراحي مي‌كرد؛ طرح‌هايي از قاشق و چنگال، جعبه سيگار، يا گاهي گلدان چيني مادرش با عكس اژدهاي روي آن، و هر چيزي كه به نظرش به درد طراحي مي‌خورد. كيك شكلاتي را روي صندلي نزديك ميز گذاشت و مدتي را صرف كشيدن طرحي از آن كرد. بعد بيرون رفت و با لاله‌هايي كه پاييز گذشته كاشته بود سرگرم شد. بعد هم تصميم گرفت دنبال توپ بيسبال بگردد كه تابستان گذشته گم كرده بود و اطمينان داشت- يا تقريبا اطمينان داشت كه بايد در زيرزمين توي جعبه‌ي مقوايي لابه‌لاي خرت و پرت‌هاباشد. هيچ وقت با دقت ته جعبه را نگشته بود. وقتي داشت از راه حياط، زير ايوان پشتي، داخل زيرزمين مي‌رفت متوجه شد شكوفه‌اي روي يكي از شاخه‌هاي نازكِ درخت گلابي كه دو سال پيش كاشته بود، درآمده. تعجب كرد، همراه با حسي از غرور و موفقيت. سي و پنج سنت براي گلابي و سي سنت براي درخت سيبِ توي خيابان كورت(8) پول داده بود و آن‌ها را به فاصله‌ي دو متري همديگر كاشته بود؛ طوري كه بالاخره يك روز بتواند تختخوابي مثل ننو بين آن‌ها ببندد، شايد سال آينده. هنوز تنه‌ي درخت‌ها ضعيف و جوان بودند. هميشه دوست داشت به اين دو تا درخت زل بزند، چون خودش آن‌ها را كاشته بود. احساس مي‌كرد درخت‌ها مي‌دانند دارد به آن‌ها نگاه مي‌كند، حتا به نظرش درخت‌ها هم داشتند به او نگاه مي‌كردند. حياط پشتي به نرده‌هاي چوبي با ارتفاع ده متر منتهي مي‌شد كه دور زمين اراسموس(9) بود، جايي كه آخر هفته‌ها تيم‌هاي بيسبال نيمه‌حرفه‌اي بازي مي‌كردند، تيم‌هايي مثل خانه‌ي ديويد(10) و يانكي‌هاي سياه با بازي سچل پيگ(11) كه مثل بهترين پرتاب‌كننده‌هاي كشور بازي مي‌كرد اما چون سياه‌پوست بود مسلما نمي‌توانست در ليگ‌هاي بزرگ بازي كند. تيم خانه‌ي ديويد همگي ريش‌هاي بلندي داشتند. هيچ وقت علتش را نفهميده بود؛ شايد يهودي‌هاي متعصبي بودند، هر چند معلوم هم نبود اين طور باشد.يك پرتاب آزاد خيلي بلند از سمت راست زمين مي‌توانست توپ را توي حياط بيندازد؛ همان توپي كه دوباره گمش كرده بود و حالا يادش افتاده بود دنبالش بگردد. در زيرزمين جعبه را پيدا كرد و خرت و پرت‌هاي توي آن را كنار زد؛ يك جفت دستكش پاره‌ي بازيكن دريافت‌كننده‌ي توپ، لنگه‌اي دستكش دروازه‌باني هاكي كه فكر مي كرد گم شده، چند تا ته مداد و يك بسته مداد شمعي، و مجسمه‌ي كوچك و چوبي مردي كه وقتي نخي را مي‌كشيدي بازوهايش بالا و پايين مي‌رفت. در اين حال، صداي واق واق روور را از بالا شنيد؛‌صدايي كه عادي نبود- پارس‌هاي پيوسته، واضح و بلند. دويد طبقه‌ي بالا و مادرش را ديد كه از طبقه‌ي دوم به اتاق نشيمن مي‌آيد در حالي كه پرِ لباس بلند و گشادش توي هوا چرخ مي‌خورد و ترسي آشكار در چهره‌اش موج مي‌زد. مي‌توانست صداي خراش پنجه‌هاي توله‌سگ را روي كفپوش خانه بشنود. با عجله به آشپزخانه رفت. توله سگ دايره‌وار مي‌چرخيد و زوزه مي‌كشيد. متوجه‌ي شكم ورم‌كرده‌اش شد. كيك روي زمين بود و بيشترش خورده شده بود. مادر فرياد زد:" كيكم!" و ظرف كيك را همراه باقيمانده‌ي آن برداشت و بالا نگه داشت تا از دسترس توله‌سگ دور باشد، هر چند چيز زيادي از آن نمانده بود. پسر سعي كرد روور را كه به طرف اتاق نشيمن فرار مي‌كرد، بگيرد. مادر پشت سرش فرياد زد:" فرش!" روور حالا در دايره‌ي بزرگ‌تري مي‌چرخيد و از دهانش كف بيرون مي‌زد. مادر فرياد زد:" به پليس تلفن كن!" يكهو توله‌سگ افتاد و روي پهلو دراز كشيد. به زحمت نفس مي‌كشيد و خرخر مي‌كرد. از آن‌جا كه هيچ وقت توي خانه سگ نداشتند، چيزي درباره‌ي دامپزشك نمي‌دانستند. پسر از دفتر تلفن شماره‌ي انجمن مبارزه با بدرفتاري نسبت به حيوانات را پيدا كرد و به آن‌ها تلفن زد. مي‌ترسيد به روور دست بزند. وقتي بهش نزديك مي‌شد، دستش را گاز مي‌گرفت. وانتي مقابل خانه ايستاد. پسر بيرون رفت و ديد مرد جواني دارد قفس كوچكي را از پشت ماشين برمي‌دارد. به او گفت كه سگ تمام كيك را خورده، اما مرد توجهي نكرد، داخل خانه شد، لحظه‌اي ايستاد و به روور كه هنوز آهسته پارس مي‌كرد و روي پهلو افتاده بود نگاه كرد. مرد توري روي روور انداخت، بعد گذاشتش توي قفس. توله‌سگ سعي مي‌كرد فرار كند. مادر پرسيد:" فكر مي‌كنيد چه بلايي سرش آمده؟" و با تنفر دهانش را كج و كوله كرد، حسي كه پسر هم در خودش احساس مي‌كرد. مرد گفت:" معلوم است كه يك كيك خورده." بعد قفس را بيرون برد و توي واگن تاريك پشت وانت گذاشت. پسر پرسيد:" با او چه كار مي‌كنيد؟" مرد با عصبانيت گفت:" شما سگ را مي‌خواهيد؟" مادر كه ايستاده بود روي پلكان جلوي در و حرف‌هاي آن‌ها را مي‌شنيد، با ترس، بدون اين‌كه خشي توي صدايش باشد، بلند گفت:" ما نمي‌خواهيم توله‌سگ را نگه داريم." و به مرد جوان نزديك شد. " نمي‌دانيم چه طور ازش نگه‌داري كنيم. شايد كسي كه بلد باشد چه طور از سگ‌ها نگه داري كند، آن را بخواهد." مرد جوان بدون توجه سر تكان داد، پشت فرمان نشست و دور شد.

پسر ومادرش وانت را با نگاه تا پيچِ سرِ خيابان دنبال كردند. فضاي داخل خانه، ساكت و دلمرده بود. حالا ديگر درباره‌ي كارهاي روور نگران نبود؛ نگران فرش‌ها يا جويدن اسباب و اثاثيه، يا اين كه آيا آب خورده، يا به غذا احتياج دارد يا نه. هر روز وقتي از مدرسه برمي‌گشت يا وقتي از خواب بيدار مي‌شد، روور اولين چيزي بود كه به سراغش مي‌رفت. هميشه نگران بود روور كاري انجام بدهد كه پدر و مادرش را عصباني كند. حالا همه‌ي آن نگراني‌ها از بين رفته بود، همين‌طور همه‌‌ي دلخوشي‌اش؛ و خانه ساكت و دلمرده بود.

به آشپزخانه برگشت و سعي كرد به چيزهايي كه مي‌توانست بكشد فكر كند. روزنامه‌اي روي يكي از صندلي‌ها قرار داشت، آن را باز كرد و آگهي جوراب زنانه‌ي ساكس(12) را ديد كه زني لباس بلندش را عقب زده بود تا ساق پايش را نمايش بدهد. شروع كرد آن را كپي كند و دوباره ياد لوسل افتاد. مي‌توانست به او تلفن كند و دوباره پيشش برود. شك داشت. اگر در مورد روور مي‌پرسيد،‌ مجبور بود دروغ بگويد. يادش آمد كه زن چه‌طور روور را بغل كرده بود و حتا دهانش را بوسيده بود. واقعا توله‌سگ را دوست داشت. چه طور مي‌توانست بهش بگويد توله‌سگ رفته. يكهو به فكر افتاد تلفن كند و بگويد خانواده‌اش مي‌خواهند توله‌سگ ديگري بخرند تا هم‌بازي روور شود. بنابراين بايد وانمود مي‌كرد كه هنوز روور را دارد؛ يعني دو تا دروغ بگويد، و اين كمي مي ترساندش. دروغ‌ها زياد نبود. سعي كرد به خاطر بسپارد؛ اول اين كه هنوز روور را دارند، دوم اين كه براي خريد توله‌سگ ديگر جدي است، و سوم، كه بدترين قسمت ماجرا بود، اين كه وقتي كارش با زن تمام شد بگويد متاسفانه نمي‌تواند توله‌سگ ديگري بخرد، چون… چرا؟ فكر آن همه دروغ خسته‌اش كرد. بعد كه دوباره به گرماي زن فكر كرد، احساس كرد سرش دارد مي‌تركد؛ و اين ايده از ذهنش گذشت كه وقتي كارشان تمام شد، ممكن است زن اصرار كند توله‌سگ ديگري ببرد، يا مجبورش كند. تازه، زن كه سه دلارش را نگرفته بود و روور در واقع نوعي هديه بود. بد مي‌شد اگر پيشنهاد بردن توله‌سگ ديگر را رد مي‌كرد، مخصوصا كه به همين بهانه دوباره پيش زن آمده بود. جرات نكرد بيشتر فكر كند. ترجيح داد ذهنش را از همه چيز خالي كند اما فكرها، دزدكي و آرام، دوباره به سراغش آمدند. كاش مي‌شد راهي براي نگرفتن توله‌سگ پيدا كرد. شايد وقتي پيشنهاد زن را رد مي‌كرد و فقط يك آن صورتش را مي‌ديد، مي‌فهميد چه قدر گيج، يا بدتر، چه قدر عصبي است. آره، ممكن بود زن به شدت عصباني شود و بفهمد تنها چيزي كه پسر به خاطرش اين همه راه زده و آمده، خودِ زن بوده و خريد توله‌سگ بهانه است. شايد زن احساس كند بهش توهين شده، يا حتا به او سيلي بزند. پس چه‌كار بايد مي‌كرد؟ نمي‌شد كه با يك زن گنده بجنگد. به ذهنش رسيد شايد تا حالا توله سگ‌ها را فروخته باشد؛ سه دلار كه پولي نبود. بعد چي؟ معذب بود و شك داشت. فكر كرد تلفن بزند و بگويد مي‌خواهد دوباره پيشش برود و او را ببيند، بدون اين كه حرفي از توله‌سگ بزند. به اين ترتيب، فقط بايد يك دروغ بگويد؛ كه هنوز روور را دارد و همه‌ي خانواده دوستش دارند. به طرف پيانو رفت و چند آكوردِ بم گرفت، شايد آرام شود. درست و حسابي بلد نبود پيانو بزند، ولي عاشق اين بود كه آكوردهايي از خودش دربياورد و بگذارد ارتعاش اصوات موسيقي بازوهايش را بلرزاند. حس كرد چيزي توي وجودش رها شد و يكهو پايين ريخت. انگار آدم ديگري شد، متفاوت با كسي كه تا به حال بود؛ نه خالي و پاك، كه معذب به خاطر رازها و دروغ‌هايش- تعدادي گفته شده و تعدادي گفته نشده- و همه‌ي اين‌ها به قدر كافي نفرت‌آور بود كه خانواده او را از خود براند. سعي كرد با دست راست يك ملودي بسازد و با دست چپ، آكوردهاي هماهنگ پيدا كند. شانسي داشت چيز قشنگي مي‌زد. تعجب كرد كه چه طور آكوردها آرام محو مي‌شوند، ناهماهنگ، اما آرام؛ انگار با ملوديي كه مي‌نواخت حرف مي‌زد. مادرش متعجب داخل اتاق آمد. با خوشحالي فرياد زد:" چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟" مادر مي‌توانست في‌البداهه بنوازد، و در تلاش ناموفقي سعي كرده بود به پسر هم ياد بدهد، چون معتقد بود پسر گوش موسيقايي قويي دارد و بهتر است چيزي را كه مي‌شنود بنوازد تا اين كه از روي نت بزند. مادر آمد بالا سر پيانو، كنار پسر ايستاد و به دست‌هاي او نگاه كرد. هميشه آرزو مي‌كرد كاش پسرش نابغه بود. خنديد:" تو اين ملودي را ساخته‌اي؟" تقريبا داشت فرياد مي‌زد، اگر چه نزديك هم بودند. پسر فقط سر تكان داد، جرات نكرد حرف بزند مبادا چيزي را كه همين‌طوري پيدا كرده بود، از دست بدهد. همراه مادرش خنديد و خوشحال بود كه به شكل رازآلود و شگفت‌انگيزي تغيير كرده و انگار آدم ديگري شده. در عين حال، مطمئن نبود باز هم بتواند اين‌گونه بنوازد.


پانوشت‌ها:
۱- Schermerhorn
۲- Midwood
۳- Culver
۴- Church
۵- Lucille
۶- Schweckert
۷- Rover
۸- Court
۹- Erasmus
۱۰- House of David
۱۱- Sachel Paige
۱۲- Saks

نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 10:56 | لینک ثابت |

۱- روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت
اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.

2- روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!
نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!

3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و این که خودت واردی.
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!

4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.

5-روش مذهبی خفن:
چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
نکته:خواهر التماس دعا

6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!

7-روش بچه مثبت:
طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟

8-روش عرفانی:
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
نکته:
این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.

9-روش لوس گری:
یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلال از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.

10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!
نکته:
اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه

نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:6 | لینک ثابت |

مادر یک خائن

از مادر، بيکران مي توان سخن گفت.
ميعادگاهچند هفته بود که سپاه دشمن مانند زره فولادين شهر را در ميان گرفته بود. شبها آتشهاي بلندي مي افروخت و شعله ها مانند چشمان آتشين بيشمار، از ميان ظلمت به ديواره هاي شهر خيره مي شد، کينه توزانه مي درخشيد و روشنائي زننده آنها افکار مبهم در ميان حصاريان بر مي انگيخت.
مردم از روي ديوارها کمند دشمن را، که هر دم تنگتر مي شد، و سايه هاي تيره را، که دور و بر آتش مي گشتند، مي ديدند و شيهه اسبان سير و به هم خوردن اسلحه ها و قهقهه و آواز مردان مطمئن به پيروزي را مي شنيدند، به گوش چه ناهنجارتر از آواز و خنده دشمن مي تواند باشد؟
دشمن اجساد کشتگان را به چشمه هائي که شهر را مشروب مي کرد، ريخته و تاکستانهاي نزديک حصارها را سوخته و مزارع را لگدکوب کرده و درختان باغها را بريده بود، شهر اينک از تمام جهات در معرض خطر بود و تقريباً هر روز توپ و تفنگ دشمن سرب و آهن بر آن مي باريد.
دسته هاي سربازان گرسنه، خسته از جنگ، عبوسانه از کوچه هاي تنگ شهر مي گذشتند. از پنجره هاي خانه ها ناله زخميان، فرياد ديوانگان، دعاي زنان و گريه و زاري کودکان شنيده مي شد. مردم پچ پچ مي کردند و در ميان جمله اي ناگهان ترسيده گوش فرا مي دادند:
- دشمن پيشروي نمي کند؟
شب بدتر بود. ميان سکوت شبانه ناله و فرياد آشکارتر بگوش مي رسيد. سايه هاي تيره، دزدانه از دره هاي کوهستانهاي دوردست بطرف ديوارهاي نيمه خراب، مي خزيدند و اردوگاه دشمن را از نظر پوشيده مي داشتند و ماه چون سپر گمشده اي که از ضربه شمشيري فرو رفه باشد از پشت حاشيه سياه کوهها مي دميد.
مردم شهر، که از کمک نااميد و از خستگي و گرسنگي به ستوه آمده بودند و اميد نجاتشان هر روز کمتر مي شد، با وحشت به آن ماه، دندانه هاي تيز کوه، به دهانه تاريک دره ها و اردوگاه پر هياهوي دشمن نگاه مي کردند. همه چيز مرگ را به آنها بازگو مي کرد، ستاره اي هم در آسمان نبود که دلداريشان دهد.
مي ترسيدند در خانه ها چراغ روشن کنند و ظلمت غليظي شهر را پوشانده بود. در دل اين سياهي، زني، که از سرتاپا لباس سياه پوشيده بود، مانند ماهئي که در اعماق رود بجنبد، آهسته راه مي رفت. وقتي مردم او را مي ديدند، به يکديگر پچ پچ مي کردند:
- همونه؟
- خودشه!
خود را زير طاق خانه ها مي کشاندند يا سر را پائين انداخته به سرعت از پهلويش مي گذشتند.
سر دسته پاسداران با قيافه اخم کرده به او اخطار مي کرد: دناماريانا، باز بيرون آمده ايد؟ مواظب باشيد ممکن است شما را بکشند و کسي به خود زحمت نمي دهد که قاتل را دستگير کند...
زن سرش را بالا مي گرفت و منتظر مي ماند اما پاسداران مي گذشتند. جرأت نمي کردند، و يا به اندازه اي پستش مي پنداشتند، که دست به رويش بلند کنند. مردان مسلح مانند جسدي خود را از او کنار مي کشيدند و او يکه و تنها در سياهي شب بدون سروصدا، از کوچه اي، به کوچه ديگر آواره مي گشت، مانند تجسم بدبختي مردم شهر بود. و دور و بر او صداهاي هذياني از درون شب برمي خاست که گوئي او را دنبال مي کنند: ناله ها، فريادها، دعاها و زمزمه حزين سربازان که اميد پيروزي را از دست داده بودند.
زن که از اهالي شهر بود به پسرش و کشورش مي انديشيد: سردار سربازاني که شهر را ويران مي کردند، پسر او بود. زيبا، بشاش و بي ترحم بود. چند سال پيشتر بود که مادر مغرورانه نگاهش کرده و پر بهاترين هديه اي براي کشور و نيروي سودمندي براي کمک به مردم شهرش خوانده بود. در اين شهر، در اين آشيانه، او و فرزندش زاده و بزرگ شده بودند. دلش با ضدها رشته ناديدني به اين سنگهاي قديمي، که پدرانش خانه ها و ديوارهاي شهر را با آنها ساخته بودند، به خاکي که استخوان خويشانش ر آن مدفون بود. به قصه ها، آوازها و اميدهاي مردم وابسته بود. و اينک دلش وجودي را که دوستش مي داشت از دست داده بود و مي گريست. در ترازوي دل، عشق به فرزند را با عشق به شهر مي سنجيد اما نمي دانست کدام يک گرانتر است.
بدين ترتيب شبها از ميان کوچه ها مي گذشت، آدمها که نمي شناختندش با ترس پس مي کشيدند چون آن هيکل سياه را به جاي مظهر مرگ مي گرفتند که اينهمه به آنها نزديک بود، و وقتي مي شناختندش، خاموش از مادر يک خائن روي برمي گرداندند.
شبي در گوشه دور افتاده اي پاي حصار، زن ديگري را ديد که در کنار جسدي زانو زده است. ساکت، مانند يک پارچه کلوخ، دعا مي خواند و چهره غمزده اش به سوي ستارگان بود. بالا، روي ديوار، نگهبانان با صداي پستي صحبت مي کردند و اسلحه شان به سنگ سائيده مي شد.
مادر پسر خائن پرسيد:
- شوهرت بود؟
- نه.
- برادرات؟
- پسرم. شوهرم سيزده روز پيش کشته شد و پسرم امروز.
مادر پسر مرده بلند شد و با فروتني گفت: مريم مقدسم همه را مي بينند و مي داند. باز جاي شکرش باقي است.
پرسيد: براي چه؟
جواب داد: حالا که او شرافتمندانه در جنگ به خاطر کشورش مرده است مي توانم بگويم که از آينده اش مي ترسيدم: قدري سبک مغز بود و عيش و نوش را خيلي دوست مي داشت و من مي ترسيدم که شهرش را ويران کند همانطور که پسر ماريانا، آن دشمن خدا و بشر، سردار دشمنان ما مي کند. لعنت به او و زني که او را زائيده است!
ماريانا صورتش را پوشاند و به راه خود رفت. صبح فردا پيش حصاريان آمد و گفت: پسر من دشمن شماست، يا مرا بکشيد يا دروازه ها را باز کنيد پيش او بروم...
جواب دادند: تو يک انساني و کشورت بايد برايت پرارزش باشد، پسرت همان قدر که دشمن ماست، دشمن تو هم است.
- من مادرشم و دوستش مي دارم و احساس مي کنم به خاطر آنچه انجام مي دهد بايد مرا سرزنش کنند!
مردان به مشاوره پرداختند و تصميم گرفتند:
- از شرافت دور است که ترا به خاطر گناهان پسرت بکشيم. مي دانيم که اين گناه وحشتناک را تو نمي توانستي به او تلقين کني؛ ما بيچارگي ترا مي فهميم. اما شهر ترا به گروگاني هم لازم ندارد؛ پسرت هيچ اهميتي به تو نمي دهد. فکر مي کنيم آن ابليس ترا فراموش کرده است و اگر خيال مي کني گناهي مرتکب شده ايف اين مکافات براي تو بس است. بنظر ما اين وحشتناکتر از خود مرگ است.
- آري، راستي وحشتناکتر است!
اين بود که دروازه ها را باز کردند و به او اجازه خروج دادند. از بالاي باروها به او مي نگريستند که از خاک ميهنش دور مي شد که اکنون از خوني که پسر او مي ريخت، خيس شده بود. آهسته راه مي پيمود، چه پاهايش به اکراه از اين خاک جدا مي گشت، به اجساد مدافعان شهر تعظيم مي کرد، با پايش به نفرت اسلحه شکسته اي را کنار مي زد: چون تمام سلاحهائي که براي کشتار به کار مي روند، منفور مادرانند، بجز سلاحهائي که براي دفاع از زندگي ضروريند.
چنان آرام راه مي ر فت که گوئي زير جامه اش ظرف پر از آبي مي برد و مي ترسد مبادا قطره اي بزمين بريزد. شبحش در نظر آنهائي که از ديوار شهر نگاه مي کردند، کوچک و کوچکتر مي شد و مثل اين که افسردگي و نااميدي شان نيز با او مي رفت.
او را ديدند که در نيمه راه ايستاد سرش را بالا گرفت، برگشت و مدتي دراز به شهر خيره نگريست و نيز سايه او را که در کنار اردوگاه دشمن، تنها ميان صحرا ايستاده بود، و سايه هاي تيره اي را، که با احتياط به او نزديک مي شد، ديدند.
سايه ها نزد او آمدند و پرسيدند: اسمت چيست؟ از کجا مي آئي؟ هيچکدام از سربازان در آن شک نکردند. کنارش راه افتادند. سر راه تعريف پسرش را مي کردند: چه قدر چالاک و دلير است!
و او با سري از غرور افراشته به سخنانشان گوش مي داد و نشان تعجب در صورتش ظاهر نمي گشت زيرا که پسرش نوع ديگر نمي توانست باشد.
سرانجام پيش او ايستاد، آنکه نه ماه پيش از زادنش شناخته و وجود او را هرگز دورتر از دلش احساس نکرده بود. پسرش با جامه هاي حرير و مخمل جلوش ايستاده بود، سلاحهايش همه جواهر نشان بود. هر چيز همان گونه، که مي بايست، بود. چنانش فراوان به خواب ديده بود: ثروتمند، مشهور و ستوده.
پسر دست او را بوسيد و گفت:
- مادر پيش من آمدي، تو بامني! فردا آن شهر نفرين شده را تسخير مي کنم.
مادر به يادش انداخت:
- شهري را که تو در آن به دنيا آمده اي؟
مست از دلاوريها و ديوانه از عطش جلال بيشتر با شور و خودبيني جواني پاسخ داد:
- من در دنيا و براي دنيا زاده شده ام. مي خواهم دنيا را خود به حيرت آورم. اين شهر را به خاطر تو نگه داشته ام با آنکه مانند خاري در چشمم فرورفته و سرعت مرا، به سوي شهرتي که آرزو مي کنم، کند کرده است. اما فردا آن لانه احمقهاي لجوج را در هم خواهم شکست!
مادر گفت: جائي را که سنگهايش ترا مي شناسند و کودکي ترا به خاطر دارند.
- سنگها بي زبانند تا وقتي که بشر آنها را به سخن گفتن وادارد. بگذار کوهها نيز از من سخن بگويند. اين آرزوي من است!
مادر پرسيد: اما آدمها؟
- آه، بلي مادر، آنها را فراموش نکرده ام. به آنها هم احتياج دارم، چون دلاوران فقط در خاطره انسانها جاودان مي مانند.
- دلاور آنست که با مرگ مي جنگد، زندگي مي آفريند و بر مرگ پيروز مي شود...
پسر اعتراض کرد:
- نه، ويران کننده يک شهر به همان اندازه سازنده اش قرين افتخار است. ببين، ما نمي دانيم شهر روم را کي ساخت- ائنيس يارومولوس- اما نام آلاريک و ساير قهرماناني را، که اين شهر را نابود کردند، نيک مي دانيم.
- اما شهر از نام ايشان هم بيشتر دوام کرده است.
اينگونه، آنها تا غروب آفتاب با هم گفتگو کردند. مادر سخنان ديوانه وار او را ديگر کمتر مي بريد و سر پر غرورش بيشتر از پيش به پائين مي افتاد.
مادر مي آفريند و از آفريده هايش نگهداري مي کند. سخن از ويراني گفتن با او در افتادن است. اما پسر اين حقيقت را نمي فهميد و نمي دانست که دارد حجت زندگي پرستي مادر را انکار مي کند.
مادر هميشه دشمن مرگ است؛ دستي که مرگ و نيستي را به زيستگاه انسانها مي آورد، دشمن و منفور مادران است. ولي پسر اين را درک نمي کرد زيرا که درخشش افتخار، که دل را مي ميراند، چشمان او را کور کرده بود. و نيز نمي دانست وقتي مسأله حياتي که مادر مي آفريند و مي پرورد، به ميان آيد او به همان اندازه که نترس است، باهوش و بيرحم نيز مي باشد.
زن سرش را به پيش افکنده و نشسته بود و از ميان چادر سردار، که فاخرانه تزئين شده بود، شهر را مي ديد که در آنجا نخستين بار ارزش خوش آيند زندگي را در درونش و تشنجات زايمان دردآلود پسري را احساس کرده بود که اينکه انديشه خراب کردن شهر را داشت.
پرتوهاي خون رنگ خورشيد برجها و باروهاي شهر را رنگ مي زد. زير نور خورشيد، که به پنجره ها مي تابيد، تمام شهر يک توده زخم به نظر مي رسيد که از شکافش عصاره سرخ زندگي به بيرون ريزد، اينک شهر به جسد سياهي مي مانست و ستارگان مانند شمعهاي روي جنازه بالاي آن مي درخشيدند.
خانه هاي تيره را، که مردم از ترس دشمن، در آنها شمع نيفروخته بودند، کوچه هائي را که در سياهي غرق گشته و از بوي گند اجساد انباشته بود، مي ديد و پچ پچ خفه مردم را، که هر آن منتظر مرگ بودند، مي شنيد. همه چيز و همه کس را مي ديد. شهر عزيزش اينهمه نزديک او، به انتظار تصميم او بود. اکنون او خود را مادر تمام ساکنان شهر مي پنداشت.
ابرها از قلل سياه به دره ها مي خزيدند و مانند اسبان بالدار روي شهر محکوم به فنا فرود مي آمدند.
پسرش گفت: اگر امشب به حد کافي هوا تاريک باشد شايد حمله کنيم.
شمشيرش را وارسي کرد.
- وقتي خورشيد مي تابد برق سلاحها چشم را خيره مي کند و تيرهاي زيادي خطا مي رود.
مادر گفت: بيا پسرم، سرت را روي سينه ام بگذار و آرام بگير. يادت مي آيد در کودکي چه قدر خندان و مهربان بودي و همه ترا دوست مي داشتند؟...
اطاعت کرد، سرش را به دامن مادر گذاشت، چشمانش را بست و گفت:
فقط افتخار را و ترا دوست مي دارم، که مرا اين طوري که هستم، پرورده اي.
مادر روي او خم شد و گفت:
- زنها را چطور؟
- زن فراوان است. همانطور که هر چيز خيلي شيرين دل آدم را مي زند، خيلي زود آدم از آنها دلزده مي شود.
سؤال آخرش اين بود:
- نمي خواهي فرزنداني داشته باشي؟
- براي چه؟ براي آن که کشته شوند؟ کسي مانند من آنها را مي کشد و اين برايم دردناک خواهد بود و پيري و ناتواني هم مجال انتقام نخواهد داد.
مادر آهي کشيد و گفت:
- تو قشنگي اما مثل برق بي بهره اي!
و او خندان جواب داد: مثل برق...
و مانند کودکي در آغوش مادر به خواب رفت.
آنگاه مادر رداي سياهش را روي او کشيد و کاردي در سينه اش فرو کرد. پسر لرزيد و جان سپرد چون چه کسي بهتر از او جاي قلب پسرش را مي دانست؟ سپس زن جسد او را پيش پاي نگهبانان حيرت زده افکند و گفت:
- مانن وطن پرستان آنچه در قوه داشتم به خاطر کشورم کردم و اکنون چون مادري نزد فرزندم خواهم ماند! خيلي پيرتر از آنم که پسر ديگر ي به دنيا آور م و زندگيم ديگر براي کسي فايده ندارد.
کارد را که هنوز از خون پسرش، از خون خودش، گرم بود محکم به سينه اش فرو برد و باز نشانه اش درست بود، چون جاي دل
دردمندي را يافتن مشکل نيست!

 

 

نامه يک دختر زشت به پروردگار
________________________________________
پروردگارا ! اين نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مي نویسد که بدبختی
بمفهوم وسيع کلمه – در زندگی بی پناهش بيداد می کند....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر
احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی –
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا
نیست !...
بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث
برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم
!...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی
پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آین